مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

109

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

كرد . مرداس او را نااميد بازگردانيد و خواهش او نپذيرفت . و پيوسته حمل بن ماجد در كمين مرداس نشسته ، انتظار همىكشيد . تا اين‌كه مرداس بمهمانى حسان رفته ، از قبيله دور شد . حمل بن ماجد فرصت يافته ، با مردان شجاع سوار گشته ، رو ببنى قحطان گذاشت و جمعى از سواران قبيله را كشت و بقية السيف بكوه‌ها بگريختند و غريب و برادرش سهيم الليل با صد تن سوار شجاع بنخجيرگاه رفته بودند . وقتى بازگشتند ، حمل بن ماجد را ديدند كه بقبيله غالب گشته‌اند و دختران قبيله را گرفته‌اند و مهديه دختر مرداس را نيز گرفته ، به اسيرى هميبردند . چون غريب اين حالت بديد ، از صواب دور شد و بانگ ببرادر خود ، سهيم الليل زد و به او گفت : اى تخمهء ناپاك ، مگر نمىبينى كه مال قبيله را غارت كرده ، دختران او را به اسيرى مىبرند ؟ درحال ، سهيم و غريب با صد تن سوار شجاع بدشمنان حمله كردند و غريب را هر لحظه ، خشم افزون مىشد و سرهاى دليران را از تن جدا مىكرد و جام اجل بر ايشان همىنوشانيد تا اينكه بحمل بن ماجد برسيد . ديد كه مهديه را هميبرد . آنگاه برو حمله آورده ، نيزه‌اى برو گذاشته ، او را از زين بگردانيد . چون سواران بنى تيهان اين حالت بديدند ، بگريختند . و غريب ، اسيران را خلاص كرده ، اين ابيات همىخواند : جهاندار پيروز يار منست * سر اختر اندر كنار منست به مردى نيايد كسى همرهم * اگر جان ستانم وگر جان دهم بدشمن نمايم همىهرچه هست * ز مردى و پيروزى و زور دست و هنوز ابيات به انجام نرسيده بود كه مرداس در رسيد و از ديدن آن حالت مدهوش گشت . غريب ، او را تسلى داد و سلامت او را تهنيت گفت و تمامت آن‌چه بقبيله رفته ، با او بيان كرد . مرداس كردار او را بپسنديد و شكر نيكوئيهاى او به جا آورده و گفت : الحمد للّه كه تربيت من در تو ضايع نشد . آن‌گاه مرداس در سرادق خود فرود آمد و مردان پيش او بايستادند و اهل قبيله بغريب ثنا گفتند و با مرداس گفتند : اى امير ، اگر غريب نمىبود ، كسى از قبيله سالم